blogersicon
قلم دانش آموز
 
 


... یادم باشد که زنده ام و من اشرف مخلوقات ...

ای مهدی فاطمه سلام الله علیها
و سلام نام خداست...

پیش نوشت: مرا هزار امیدست و هر هزار تویی...

قامت قافیه ها خمید

از بس

به قنوت ایستاد که:

یا ربّ اسئلک ظهورش...

 
پی نوشت:
باز کی دوباره قرار است بیایم روبه روی فیروزه ای گنبدت بایستم و آرزو کنم نوازش نگاهی را که بر هر درد بی درمان دواست... با وجود کوله ی گناهم... که دل خوش کرده ام به کرمت یا فارس الحجاز!
 
هر کسی این پست را می خواند دعایم کند! دلی این جا بیمار است و البته محتاج دعا...
 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
 
اللهم عجل لولیک الفرج


:: موضوعات مرتبط: امام زمان (عج)، مهدویت، اهمیت انتظار فرج، دل نوشته های مهدوی
:: برچسب‌ها: امام زمان عج, مهدویت, دل نوشته مهدوی, انتظار, ظهور
نویسنده : محمّد زابلی
تاریخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393
آیا مسلمانی هست!؟

و سلام نام خداست...

السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه...

زندگی دفتری از خاطره ‌هاست؛

یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک...

یک نفر همدم خوشبختی‌ هاست

یک نفر همسفر سختی ‌هاست؛

چشم تا باز كنیم،

عمرمان می‌گذرد، ما همه رهگذریم؛

آن چه باقیست فقط خوبی هاست...

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت:

بین شما کسی هست که مسلمان باشد!؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد!
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت:

آری من مسلمانم!

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا!

پیرمرد بدنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد!

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را نیز برای کمک با خود بیاورد!

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید:

آیا مسلمان دیگری هم در بین شما هست!؟

افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی وحشت زده همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند! پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: ای نامسلمانان! چرا به من نگاه میکنید! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود!

داشتم به این فکر میکردم که آیا واقعاً همه ی ماهایی که ادعای مسلمانی و منتظری داریم، تا چه حد استواریم و راست میگیم؟

اگه مسلمانی و شیعی بودن، خطری برامون داشت، باز هم شیعه و منتظر می مونیم؟

یا میزنیم زیر همه چیو ................

یا سریع الاجابه...

ما رو کامل، و لایقِ حضور کن، تا بواسطه ی اون فرج مولامون برسه...

التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج



:: موضوعات مرتبط: امام زمان (عج)، مهدویت، اهمیت انتظار فرج، دل نوشته های مهدوی
:: برچسب‌ها: امام زمان عج, مهدویت, دل نوشته مهدوی, انتظار, ظهور
نویسنده : محمّد زابلی
تاریخ : جمعه بیستم تیر 1393
گفتگو با حضرت آدم ابوالبشر
و سلام نام خداست...
 
نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاک

اینک محل سكونت؟
زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟
اینک فقط سیاه، ز شرم چنان گناه

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران، كه ببارد ز آسمان

وزنت؟
نه آن چنان سبک كه پرم در هوای دوست... نه آن چنان وزین كه ننشینم بر این خاک

جنست؟
نیمی مرا ز خاک، نیمی دگر خدا

شغلت؟
در كار كشت امیدم

شاكی تو؟
خدا

نام وكیل؟
آن هم خدا

جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟
همین!

حكمت؟
تبعید در زمین

همدست در گناه؟
حوای آشنا

ترسیده ای؟
كمی

ز چه؟
كه شوم اسیر خاک

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

كه؟
گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه! ولی...

ولی چه؟
حكمی چنین؛ آن هم به یک گناه!؟

دلتنگ گشته ای؟
خیلی زیاد

برای كه؟
تنها خدا

آورده ای سند؟
بلی

چه؟
دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟
بلی

چه كسی؟
تنها كسم خداست

در آخرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
التماس دعا
به امید ظهور امام خوبیها


:: موضوعات مرتبط: مطالب جالب، عمومی
نویسنده : محمّد زابلی
تاریخ : جمعه نهم خرداد 1393
امام زمان (عج)
و سلام نام خداست...

افسران - آقا سلام . . .

به امید ظهور

 التماس دعا



:: موضوعات مرتبط: امام زمان (عج)، دل نوشته های مهدوی
:: برچسب‌ها: امام زمان عج, مهدویت, دل نوشته مهدوی, انتظار, ظهور
نویسنده : محمّد زابلی
تاریخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393
فرشته بیکار
و سلام نام خداست...

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته پرسید: شما دارید چی کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها وتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شماها چی کار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما این جا چه می کنید و چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایاشکر
 
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج


:: موضوعات مرتبط: مطالب جالب، داستان کوتاه
نویسنده : محمّد زابلی
تاریخ : جمعه هشتم فروردین 1393